تبليغاتX
وکیلانه

وکیلانه

 

 

اشک و آه برای خون بر زمین ریخته ۳ فرشته کوچولو

از اینجا

کامران نجف‌زاده گزارشگر حرفه‌ای و خوبی است. سواد بالا، حس کنجکاوی خوب و توجه به جزئیات و البته جسارت ستودنی او باعث شده تا گزارش‌هایش هم بسیار دیدنی و جذاب از آب در بیاید. به نظر من، بهترین گزارش کامران که خلاصه همه ویژگی‌های منحصر به فرد او بود، روایتش از مراسم گاوبازی در فرانسه بود که اوج قساوت و وقاحت و برهنگی مدرنیته را به نمایش گذاشت. جماعتی شیک‌پوش با کت و شلوارهای معروف‌ترین برندهای جهان و معطر به معروف‌ترین مارک‌های عطر فرانسه به استادیوم می‌روند تا شاهد زجر کشیدن و قطعه قطعه شدن یک حیوان مظلوم باشند.

بعد از پخش این گزارش نجف‌زاده، حدود دو هفته رسما خواب نداشتم. به محض اینکه چشم‌هایم را می‌بستم، به فاصله کمتر از ۱۰ دقیقه از خواب می‌پریدم. روایت دردناک کامران از آن روی سکه انسانیت، در تک تک سلول‌های مغزم حک شده بود و به هیچ عنوان پاک نمی‌شد. نهایتا چند هفته‌ای زمان برد تا آن تصاویر تلخ به خاطراتی تلخ تبدیل شوند که هر از چندگاهی جلوی چشمانم ظاهر می‌شوند و کام شیرینم را تلخ می‌کنند.

تقریبا مطمئن بودم که مشابه چنین اتفاقی برای من نخواهد افتاد که متاسفانه این اطمینان من پایداری چندانی نداشت و هفته گذشته خبری در رسانه‌های منتشر شد که روحم را به معنای واقعی کلمه، «خدشه‌دار» کرد و چند ساعتی حسابی به گریه‌ام انداخت. کشته شدن ۳ کودک معصوم به دلیل منفعت‌طلبی یک مدیر تولید شیطان‌صفت براحتی می‌تواند رکورد قساوت و سنگدلی در جهان را شش دانگ به نام خود کند. کودکانی که تنها دلخوشی آن‌ها به «خاله شادونه» بود، قربانی چند مسئول بی‌تدبیر و بی‌لیاقت شدند و این گناه کمی نیست.

تعارف که نداریم؛ از مسئولیت مسئولان برنامه در وقوع این جنایت عظیم که بگذریم، نمی‌توان از فرهنگ کثافتی که در آن غوطه‌ور هستیم چشم‌پوشی کنیم. هر چقدر هم که پای داریوش و کوروش را به میان بیاوریم، هر چقدر هم که از فرهنگ ۲۵۰۰ ساله درخشانمان حرف بزنیم، هر چقدر عرب‌ها را سوسمارخور و افغانی‌ها را عمله بنامیم، چیزی از رویکرد ننگین فرهنگی این روزهای ما کاسته نمی‌شود. آن پدر و مادری که برای نجات جان کودک خودش، مسبب کشته شدن یک کودک دیگر شده، صراحتا و بدون شک مرتکب قتل عمد شده است.

وحشی‌گری و تقلای مفرط برای کنار زدن همه و به فرجام رساندن تنها یک نفر، ویژگی بارز این روزهای سرزمین خاک گرفته من است. در صف نانوایی همه می‌خواهند زود‌تر از بقیه کارشان راه بیفتد؛ در بزرگراه همه خودرو‌ها می‌خواهند یک لاین اختصاصی برای ویراژ دادن داشته باشند؛ در سالن سینما همه می‌خواهند که نظر خود را به دیگران اعمال کنند؛ در سالن کنسرت همه می‌خواهند همه را به رنگ خود در بیاوردند… و این، اندکی غم‌انگیز است.

موفق شدن به شرط موفق نشدن دیگران، یکی از آن باگ‌های تاریخی فرهنگ ماست. نمونه بسیار زیبا و اصل جنس آن را هم می‌توانید در صف نانوایی در نزدیکی اذان مغرب ببینید. همه مومنین و مومنات به دنبال آن هستند تا به هر شکل ممکن و با هر تقلب و زنبیل گذاشتن و حتی دروغی، خودشان زود‌تر نان را تهیه کنند تا قبل از اذان به سفره افطار برسند؛ گور بابای بقیه که می‌رسند به افطار در کنار خانواده یا نه؛ مهم این است که «من» برسم! به قول تکیه کلام این روزهای فضای مجازی، «فقط ایشون آدمه؛ ما توله سگیم؟!»

ای کاش این داستان تلخ در حد همین صف نانوایی باقی می‌ماند به سالن شهدای خرم‌دره نمی‌رسید تا زهر از دست رفتن ۳ کودک مظلوم، اینچنین کام ما را زهرآلود کند و خواب را از چشمانمان بگیرد. البته این مساله تنها محدود به مردم است، وگرنه صداوسیمایی که حتی زحمت پخش خبر این ماجرا را هم به خود نمی‌دهد (چه برسد به پیگیری داستان و به محاکمه افکار عمومی کشاندن مسببین)، خیلی راحت‌تر از قبل بر روی درآمدهای ناشی از پیام‌های بازرگانی می‌خوابد و به فکر افزایش زمان برنامه نود به منظور کسب درآمد بیشتر از تبلیغات ثانیه‌ای یک میلیون تومان است.

خاله شادونه

و تنها یک سوال از مسئولان مملکت اسلامی عزیزمان باقی می‌ماند: خون ناصر حجازی و امثالهم رنگین‌تر از این ۳ کودک معصوم بود که برای او عزای عمومی اعلام کردید و برای این فرشته‌های کوچولو حتی یک دقیقه خبر هم نخواندید؟

.

در همین رابطه:

جزئیات حادثه جشن خاله شادونه از زبان مادر یک دختر بچه نجات یافته

تهیه‌کننده «خاله شادونه»: این اتفاق به برنامه ما و سازمان صداوسیما ربطی ندارد

پیام تسلیت خاله شادونه به مناسبت درگذشت سه کودک: تصویر معصومانه‌تان برای همیشه در قلبم حک شد

.

بعد از تحریر: 

۱- برای شادی روح این ۳ کودک معصوم، یک سوره حمد و توحید بخوانید و ۱۰ صلوات بفرستید..


دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 |
 

اینجا حزب اللهی‌م تو خونه ضدانقلاب!

به مامان می‌گم دینی‌های دبیرستان و پیش‌دانشگاهی رو بده به من درس بدم. می‌فرماد لازم نکرده!
خانوم‌م هم فوری می‌پره وسط که آره، نمی‌خواد. دخترا همه‌ی هوش و حواس‌شون می‌ره سر تیپِ آقا معلم و دیگه درس نمی‌خونن که. بعد از ایییشششِ جانانه‌ی خواهرم که از صدتا فوش بد‌تره، مادر می‌فرماد نه؛ چارتا حزب اللهي‌ توشونه می‌ره کاری می‌کنه اونا هم صب‌تاشب فوش بدن به جمهوری اسلامی، مثل خودش!


شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 |
 

یه دو دقه ریا مثلاً

معرفی می‌کنم؛ مالِ شبهه‌ناک هستند. شیرینی فارغ‌التحصیلی یکی از کارمندانِ مفسدِ اداره. به هزار دوز و کلک خودم رو مشغول کردم که نخورم و آخر سر هم فهمید عمداً نمی‌خوام بخورم. سر راه دادم به یکی از این بچه‌های سرچاراه که گل می‌فروشن :) 


چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 |
 

یه دیدارِ کوچیک با بچه‌های ارشد که حالا استاد شده بودن

چندتایی از بچه‌های ارشد از همون ترم آخری رفته بودن استاد دانشگاه شدن تو شهرستان‌ها؛ منم تعریفشون رو شنیده بودم. همیشه پیش خودم می‌گفتم لابد اوضاع احوالشون خیلی ردیفه، به هر حال استاد دانشگاه آزاد و این حرفا.
دیشب یکی‌شون رو دیدم بنده خدا کم مونده بود گریه کنه، می‌گفت برای یک ترم که اسماً 4 ماه هست ولی رسماً 6 ماه، کلاً یک میلیون و خورده‌ایی بهش می‌دن اونم انتهای ترم!! یعنی ماهی حدود مثلاً دویست تومن .
بعد می‌گفت چون شهرستان کوچیک هست و مثلاً استاد دانشگاه یک اسمی هم داره نمی‌تونن شغل دست دوم دیگه‌ایی در کنارش داشته باشند و می‌گفت در عین حالی که خیلی‌ها فکر می‌کنن خوب استاد دانشگاه و این صوبتا، زندگی برای من و باقی دوستان خیلی سخته...
می‌گفت هیات علمی و این حرفها هم که نیستیم بجزء مسائل صرفاً کتابی هیچی دیگه هم نمیشه سرکلاس گفت که مثلاً دلمون خوش باشه اگر زندگی سخته ولی داریم به تعالی مملکت کمک می‌کنیم.
پیش خودم خدا رو شکر کردم بابت اینکه توصیه‌ی یه استادی رو قبول کردم که گفت تدریس تو دانشگاه رو اگر علاقه داری بزار برا بازنشستگی یا وقتی که بتونی هیات علمی باشی. بچسب به آزمون وکالت و قضاوت و اینها


یکشنبه بیستم فروردین 1391 |
 

My Only Wish

از اینجا :


All your armies, all your fighters ..... همه ارتـــش و همه یغمـــاگرانت

All your tanks, and all your soldiers ..... همه تانكها و همه ســـربازانت
Against a boy holding a stone ..... همه با هم در مقابل كودكی كه فقط سنگــی در دست دارد
Standing there all alone ..... یكه و تنها در آنجا ایستــاده است
In his eyes I see the sun ...... در چشمانش خــورشید را می‌توان دید
In his smile I see the moon ..... در لبخندش مــاه را می‌توان دید
And I wonder, I only wonder ..... من در عجبم، در عجبم كه (منظور به كنایه اینست:"حال خودت بگو")
?Who is weak, and who is strong ..... ضعیف كی و قوی كیست ؟
?Who is right, and who is wrong ..... چه كسی راست می‌ گوید و چه كسی دروغ ؟
And I wish, I only wish ..... و ای كاش، ای كاش
That the truth has a tongue ..... حقـیقـتـــــــــــــــ زبـــــان داشتـــــــــــــ...



Download:
http://mesmaar.bloghaa.com/files/2011/03/My_Only_Wish.mp3


پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 |
 

مذاکرات آواره!

از اینجا:

بعد از شیطنت های اردوغان، پیشنهاد محسن رضایی برای برگزاری مذاکرات ایران با 1+5 در بیروت، دمشق یا بغداد بجای استانبول، خیلی به دل نشست ( و به عقل هم البته)

اینکه محسن رضایی در یک جنگ روانی دلنشین، ترکیه ی اردوغان را با همه ی ادعاها و چشم اندازهای بزرگ تر از قواره اش همپای همان دمشقی می داند که بزرگترهای ترکیه ی برای به زمین زدنش هم پیمان شده اند، خیلی چسبید :)
والبته همپای بغداد!
بیشتر وقتی می چسبد که بدانیم دیروز یک هیأت ایرانی به ریاست دکتر علی اکبر ولایتی (مشاور امور بین الملل رهبری) وارد بغداد شده اند تا به مسئولین عراقی پیشنهاد بدهند که بجای استانبول، بغداد محل مذاکرات ایران و 1+5 باشد. زیباری، وزیر امورخارجه ی عراق هم از این پیشنهاد استقبال کرده است.

این یعنی که ایران، امتیاز ویژه ای را که به ترکیه داده بود، پس گرفت.

بغداد هم که آن طرفی ها قبول نکرده اند؛ وین و استانبول هم که ایران نمی رود؛ مذاکرات مانده بی مکان!

بامزه اینکه 1+5 بغداد را بدین بهانه که بی طرف نیست و می تواند به نفع ایران مؤثر باشد، رد کرده اند؛ انگار که فوتبال است و بغداد داور است که بی طرف باشد. خب آن بنده های خدا قرار است میزبان باشند فقط :)
شاید هم مثلاً هتل های خوبشان را می دهند ایرانی ها، به آنها مسافرخانه می دهند!!
---------
کنایه فهم های مجلس هم، خود دریابند که چرا بجای کسی از وزارت امور خارجه، کسی از دفتر رهبری ریاست این هیأت را بر عهده داشته است...


چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 |
 

این تبلیغ بانک پارسیان رو دیدن که می‌گه شما برنده‌ی 100 هزارتومن شدید؟

 و یارو می‌گه خوب که چی و دهنش رو اینجوری می‌کنه و شونش رو می‌ندازه بالا؟
خواستم بگم تا صب می‌تونم براتون آدم بشمرم که دربه در دنبال وام 100 هزار تومنی هستن. حالا این به کنار. آیا می‌دانید 100 هزار تومن یک سوم حقوق خیلی‌هاست؟ حتی یک دوم.
باور بکنید یا نه، این واقعیت جامعه است که تلوزیون نمی‌فهمدش یا نمی‌خواد بفهمدش


چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 |
 

یه عکس، یه خورده مکث

هی داداشی! میگم به نظرت زندگی بعد از تولد وجود داره؟ تو به وجود مامان اعتقاد داری؟ === داداشش: نع! اصلا! ! من این خرافات رو قبول ندارم! من یه ملحدم! یه پوزیتویست ! اصلا بگو ببینم تو تا حالا خودت مامان رو دیدی که بهش معتقدی؟ ( ترجمه آزاد مثلاً)



سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 |
 
امیر

اینجا یک وکیل
از دل‌مشغولی‌هایش می گوید...



 

مطالب اخير

اشک و آه برای خون بر زمین ریخته ۳ فرشته کوچولو

اینجا حزب اللهی‌م تو خونه ضدانقلاب!

یه دو دقه ریا مثلاً

یه دیدارِ کوچیک با بچه‌های ارشد که حالا استاد شده بودن

My Only Wish

مذاکرات آواره!

این تبلیغ بانک پارسیان رو دیدن که می‌گه شما برنده‌ی 100 هزارتومن شدید؟

یه عکس، یه خورده مکث

لحظه‌ی رای دادن حضرت امیرعلی دامت برکاته

اینجا بحرین، و آن زن...

 

آرشيو مطالب

اردیبهشت 1391

فروردین 1391

اسفند 1390

بهمن 1390

دی 1390

آبان 1390

مهر 1390

شهریور 1390

مرداد 1390

تیر 1390

خرداد 1390

اردیبهشت 1390

فروردین 1390

اسفند 1389

بهمن 1389

دی 1389

 
 
 

امکانات جانبی

RSS 2.0

 

Design By Blog Skin

 

پیج رنک

طراحی سایت